با پدرم مبارزه می کنم

همیشه به خاطرحرفه‌ای بودن در یک بازی کامپیوتری به خودم افتخار می‌کردم .و سعی داشتم خودم را در آن بازی ارتقا دهم. دیشب که طبق معمول داشتم با پدرم بازی را به صورت تک به تک انجام می‌دادم او من را با اختلاف کمی شکست داد. کمی به غرورم برخورد چون به هرحال من در آن […]

دوست بی جان

انسان ها میتوانند دوست های زیادی داشته باشند حتی یک دوست بی جان.مثلا یکی از دوست های بی جان من یک کوسنی است که شکلی به صورت استوانه دارد.این دوست من در هر لحظه ای همراه من است و تنهایم نمیگذارد.وقتی میخواهیم بخوابم بغلش میکنم و خوابم میبرد.زمانی که این شب های غریب می آیند […]

تصورات من در کودکی

زمانی که من کودک بودم،تصورم از بارش باران  این بود که خدا در حال سبزی شستن است و آب از صافی اش میچکد.و وقتی رعد و برق میزد فکر میکردم خدا میخواهد گوشی اش را شارژ کند اما هنگامی که شارژر را در پریز فرو میکند،او را برق میگیرد.

آغاز نویسندگی

امروز داشتم یک شعر انگلیسی را با خودم مرور میکردم که به جمله ی have you enymore رسیدم. این جمله را ترجمه کردم اما برای اینکه مطمئن شوم از پدرم معنی اش را پرسیدم.پدرم گفت:می خواستی به من بفهمانی که این جمله را بلدی؟ من با لبخند گفتم:نه،فقط می خواستم مطمئن شوم.پدرم گفت:می توانی سوالت […]