با پدرم مبارزه می کنم

همیشه به خاطرحرفه ای بودن در یک بازی کامپیوتری به خودم افتخار می کردم .و سعی داشتم خودم را در آن بازی ارتقا دهم. دیشب که طبق معمول داشتم با پدرم بازی را به صورت تک به تک انجام می‌دادم او من را با اختلاف کمی شکست داد.  کمی به غرورم برخورد چون به هرحال من در آن بازی حرفه ای بودم. اما پدرم با اینکه تازه شروع به یادگیری کرده بود من را شکست داد . من تا زمانی که پدرم را شکست می دادم به فکر تقویت بازی خود نبودم. اما پدرم با هر شکست تجربه کسب می‌کرد . و حرفه ای می شد تا اینکه بالاخره من را شکست داد. حالا فکر می کنم  که برای موفقیت‌های بیشتر گاهی شکست هم لازم است. داستان را از زبان پدرم بشنوید

دوست بی جان

انسان ها میتوانند دوست های زیادی داشته باشند حتی یک دوست بی جان.مثلا یکی از دوست های بی جان من یک کوسنی است که شکلی به صورت استوانه دارد.این دوست من در هر لحظه ای همراه من است و تنهایم نمیگذارد.وقتی میخواهیم بخوابم بغلش میکنم و خوابم میبرد.زمانی که این شب های غریب می آیند و برای من احساس تنهایی و غم به وجود می آورند،کوسنم را بغل میکنم و آرام آرام گریه میکنم و او هم با دست های نرم و مهربانش اشک هایم را پاک میکند و من را آرام میکند و… این دوست های بی جان از بعضی از دوستانی که آدم هستند خیلی بهترند.دوست بی جان رازدار توست،همیشه همراه توست و تنهایت نمیگذارد،دوست های عادی روزی تو را ترک و فراموشت میکند اما دوست های بی جان تا آخر عمر همراهت هستند،هر وقت که بخواهی بی دریغ به تو کمک میکند،درست است که حرف نمیزند اما خیلی خوب آرامت میکند.من دوست های بی جانم را بیشتر… ادامه »دوست بی جان

تصورات من در کودکی

زمانی که من کودک بودم،تصورم از بارش باران  این بود که خدا در حال سبزی شستن است و آب از صافی اش میچکد.و وقتی رعد و برق میزد فکر میکردم خدا میخواهد گوشی اش را شارژ کند اما هنگامی که شارژر را در پریز فرو میکند،او را برق میگیرد.

زمین را نابود نکنیم

زباله در طبیعت نریزید ، حیوانات را برای تفریح نکشید ، خانه هایشان را ویران نکنید و با پرتاب سنگ آنها را مجروح نکنید ، رودخانه ها را آلوده نکنید. آیا دوست دارید کسی خانه ی شما را ویران کند یا به سمت شما سنگ پرتاب کند؟ یاد آن پرنده ای بیافتید که کیسه پلاستیک به دور گردنش گره خورده و خفه شده یا روباهی که سرش در دبه ی ماست گیر کرد و مرد. می دانم که این حرف ها برایتان تکراریست و بارها به گوشتان خورده اما این حرف ها جدیست. زمین خانه ی ما است ، نابودش نکنیم.

آغاز نویسندگی

امروز داشتم یک شعر انگلیسی را با خودم مرور میکردم که به جمله ی have you enymore رسیدم. این جمله را ترجمه کردم اما برای اینکه مطمئن شوم از پدرم معنی اش را پرسیدم.پدرم گفت:می خواستی به من بفهمانی که این جمله را بلدی؟ من با لبخند گفتم:نه،فقط می خواستم مطمئن شوم.پدرم گفت:می توانی سوالت را در وبلاگت بگذاری.من قبول کردم و وبلاگ نویسی را شروع کردم. و این شد اولین پستی که خودم در وبلاگم گذاشتم.